رضا قلى خان ( هدايت )

818

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بدان چاه ذغن آب نافع كنايه از شراب آبكون صدف كنايه از آسمان آبكون طارم و آبكون قفص و آبكينه طارم كنايه از آسمان كبود چنان كه حكيم خاقانى كفته در آبكون قفص بين طاوس آتشين پر و جمال الدين عبد الرزّاق كفته بآه ازين قفص آبكون برآرم دود آب مريم شيره انكور و مى انكورى و نيز صلاح و عصمت مريم ابجد تجريد نوشتن يعنى از خودى و مزاحمت نفس بيرون آمدن ابلق ايّام و ابلق چرخ و ابلق جهان تاز يعنى روزكار باعتبار شب و روز آتش خاطر كنايه از كسى كه با سوز عشق بود و سخنان عاشقانه ازو سر زند و كريم‌طبع و تيزفهم بوده باشد چنان كه امير مغرّى در صفت هلال بديهه كفته بود و سلطان به او اسبى داده اين رباعى را در اين باب كفته چون آتش خاطر مرا شاه بديد * از خاك مرا بر زبر ماه كشيد چون آب يكى رباعى از من بشنيد * چون باد يكى مركب خاصم بخشيد آتشين لباس كنايه از سرخ پوش است آتش مجسّم كنايه از شمشير و خنجر و اسلحهء جنك آتش نثار كنايه از كريان و غمزده و اشك‌ريز آتش هفت مجمره كنايه از سبعهء سيّاره آتشين دواج كنايه از آفتابست آتشين صدف كنايه از خورشيد است چنان كه حكيم خاقانى كفته لخلخه ساى آسمان سود بر آتشين صدف * از پى مغز خاكيان نخلخهاى عنبرين آتش موسى كنايه از آفتاب است چنان كه كفته‌اند آتش موسى دميد از كمر كوهسار * شعله بكردون رساند دود دل كوه كن انيس اعضا كنايه از چشم است و اشاره بمحبوب و مطلوب نيز هست در حرف باء بادبان اخضر و بام بديع و بام رفيع و بام كشاده رواق و بام وسيع فلك و عرش و كرسى را كويند باغ قدس و باغ وسيع كنايه از بهشت بانك عنقا نام پرده‌ايست از موسيقى بام مسيح كنايه از آسمان چهارم بانوى مشرق كنايه از آفتاب بچه طاوس علوى كنايه از آفتاب و روز و آتش و لعل و ياقوت طاوس علوى كنايه از آفتاب است بحر پيكران خندق كنايه از عالم ملكوت و جبروت بحر دمان ز بيق عمل كنايه از ابر است كه برف ببارد چنان كه حكيم خاقانى كفته چون روغن طلق است و خل بحر دمان ز بيق عمل * خورشيد در تصعيد و حل آتش در اعضا داشته چون آتش آمد آشنا ز بيق پريد اندر هوا * آنك هوا سيمين هبا ز بيق مجزّا داشته بحر نهنك‌آسا كنايه از شمشير است بحر وسيع كنايه از دست مردمان صاحب همت برات سهيل از يمن دادن كنايه از آنست كه كسى را از مال خودش ممنون و دل‌خوش كنند چنان كه شيخ نظامى كفته ز ملك من اقطاع من مىدهى * برات سهيل از يمن مىدهى برات بر شاخ آهو كنايه از دروغ و وعدهء دروغ و امر محال چنان كه كفته‌اند برات عاشقان بر شاخ آهو براق جم كنايه از باد كه حامل تخت سليمان بوده و كنايه از اسب چنان كه ابو الفرج كفته اى باد هوا اى براق جم * اى قاصد روم اى رسول چين برج ثريّا كنايه از دهان معشوق باشد چنان كه كمال اسمعيل كفته دو رسته درّ دندان چون از لبت بتابد * كوئى مكر ثريّا در ماه كرده منزل برج هلال كنايه از برج سرطانست باعتبار آنكه خانه ماه باشد بر خلد سركردن كنايه از پادارى و هميشكى و جاودانى بر صحرا نهادن كنايه از آشكار و ظاهر ساختن چيزى پنهان چنان كه شيخ عراقى كفته تا كمال علم او ظاهر شود * اين‌همه اسرار بر صحرا نهاد شيخ سعدى كفته مجال صبر تنك آمد بيك‌بار * حديث عشق بر صحرا فكندم بر طاق نهادن كنايه از ترك كردن و موقوف داشتن امرى چنان كه شهاب الدّين غزنوى كفته بر طاق نه هواى جهان را كه در هوا * قوس قزح ز الوان صد طاق مىكشد برف آب دادن كنايه از دل‌سرد كردنست شيخ نظامى كفته تنش چون كوه برفين تاب مىداد * ز حسرت شاه را برف آب مىداد برون افكن كنايه از اسبابيست كه وقت عزيمت مسافرت براى همراه بردن از خانه برون افكنند شيخ نظامى كفته برون افكن بنه زيندار نه در * مكر يمن شوى زين مار نه سر دار نه در و مار نه سر كنايه از دنيا است باعتبار افلاك نه كانه برهان مسيح كنايه از زنده كردن باشد برهء فلك كنايه از برج حمل بط سرخاب زاى كنايه از صراحى شراب باشد بغداد خراب كنايه از كرسنكى و شكم خالى چنان كه يكى كفته سرتاسر بازار پر از دود كباب است * فلسى نبود در كف و بغداد خرابست بكران بهشت كنايه از حوران بهشتى بكران چرخ كنايه از ستارهاى آسمانى بكر پوشيده‌رو كنايه از شرابى كه از خم در نياورده باشند بكر مشاطّه خزان كنايه از شراب صاف چنان كه حكيم خاقانى كفته طفل مشيمهء رزان بكر مشاطهء خزان * حاملهء بهار از آن باد عقيم آذرى بلاى سياه كنايه از تشويش و خلاف طبيعت و ظهور حادثه صعب بمشك كافور آراستن